فرازهائی از وصیت نامه کوروش کبیر
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٤  کلمات کلیدی:

به نام خدا

سلام دوستان عزیز و گرانقدر
در این پست می خواهم گوشه هایی از نصایح کوروش به فرزندانش را که به نظرم بسیار آموزنده بود بیاورم باشد که مقبول بیافتد
کوروش چون سایه ی مرگ را در اطراف خود دید فرزندانش و دوستان و کارگزاران عمده ی پارس را طلبید و چنین گفت:(( بچه های من و شما ای دوستان ..آخر زندگانی من فرا رسیده و من این حال را از علاماتی به خوبی درک می کنم. چون من در گذشتم شما باید مرا سعادتمند بدانید .در کودکی و جوانی و سن کمال از مزایای هر یک از این عهود متمتع بودم پیش از من وطنم ایالتی گمنام از آسیا بود و اکنون که می روم ملکه ی آسیا است . به خاطر ندارم یکی از ممالک تسخیر شده را از دست داده باشم. تمام عمرم چنان که می خواستم گذشت . هیچگاه تکبر یا شادی خارج از اندازه به خود راه نداده ام . پس حق است که بعد از این هر زمان که به یاد من افتید یاد کسی را کنید که سعادتمند بوده است .))
ای کمبوجیه فراموش مکن که حفظ سلطنت به داشتن عصای سلطنت نیست بلکه مطمئن ترین و حقیقی ترین حافظین آن دوستان وفادارند . و این را هم بدان که وفا ملازم انسان نیست زیرا که اگر انسان ذاتا وفادار بود مانند صفاتی که در همگان وجود دارد در همه ی مردم دیده می شد .پس بر هر کس است که خودش دوستان با وفا برای خود تدارک ببیند و تحصیل این نوع دوستان با زور میسر نشود زیرا وفا ثمر نیکی است.
ای فرزندان...من شما را به خدا و وطن قسم می دهم که اگر می خواهید مرا از خود خشنود کنید با هم خوب باشید . این را بدانید که هیچ گاه نتوانسته ام به خود بقبولانم که قوای عقلی روح با جدایی آن از بدن زایل می شود .به عکس عقیده دارم که چون روح از آلایش اختلاط پاک و منزه شد کاملا جوهر عقل می گردد وقتی که بدن انسان به حال انحلال افتاد می بینم که هر یک از قسمتهایی که آنرا ترکیب کرده به عنصر خود بر می گردد و فقط روح است که از نظر ناپدید است .
خداوند حافظ نظم ثابت و تغییر ناپذیر عالم است و جلال و عظمتش فوق هر بیانی است .از او بترسید و کار یا فکری مکنید که بر خلاف تقدس و عدالت باشد.پس از خداوند از مردم و نسلهای آتیه بترسید .زیرا که اعمال شما پنهان نخواهد ماند. و اگر اعمال شما پاک و موافق عدالت باشد نفوذ و اقتدار شما قوت خواهد یافت. واقعا کیست که با بهترین حسن نیت بتواند به شما اطمینان بدارد در صورتی که ببیند شما بی عدالتید !!
دستورهای من کافی است برای اینکه شما با هم چنان زندگی کنید که وظیفه ی شماست اگر کافی نباشد به تاریخ گذشته ها رجوع کنید .که تاریخ مکتبی است عالی..
ای فرزندان چون من مردم ....جسد مرا در طلا یا نقره یا چیز دیگر مگذارید زود آنرا به خاک بسپارید . واقعا چه چیز به از آن است که شخص با این خاکی که بهترین چیزهای زیبا و خوب را به بار می آورد و می پرورد مخلوط شود ؟
آخرین حرف مرا فراموش نکنید :(( اگر می خواهید به دشمنانتان زیان برسانید درباره ی دوستان نیکی کنید .))
کورو ش پس از این کلمات دست تمام حاضرین را فشرد و نقابی به سر کشیده و در گذشت.
یاد این اسطوره و مایه ی افتخار ایران و ایرانی گرامی باد .



اندر عجایب خلقت
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٩  کلمات کلیدی:
به نام خدا
این عکس را با دقت ببینید و از لطافت و زیبایی پنهان در آن لذت ببرید...



عکس جنین 21 هفته ای به نام ساموئل الکساندر که در داخل رحم مادر احتیاج به عمل جراحی پیدا کرد و اگر از رحم خارج می شد ممکن نبود زنده بماند.
دکتر برنر جراح این عمل بزرگ بودند و جنین را در داخل رحم مادر مورد جراحی قرار دادند.در حین عمل جراحی جنین دست کوچکش را از شکافی که دکتر در رحم ایجاد کرده بود بیرون آورد و انگشت پزشک معالجش را فشردو عکاس این صحنه ی ناباورانه را در تاریخ ثبت کرد.
دست پسر کوچکی که برای حس قدر شناسی از رحم بیرون آمد و انگشت دکتر را به خاطر تشکر از هدیه زندگی که به او بخشید فشرد.
اگر همه ی ما در وجود فطری خود تا این حد حس قدر شناسی داشته ایم .پس اکنون این حس را کجا جای گذاشته ایم؟
در کدام نقطه و کدام لحظه حس قدر شناسی خودمان را برای همیشه دفن کرده ایم .
و غول توقع و زیاده خواهی را همراه خود کرده و در قلبمان جای داده ایم .
قلب پاکمان را جایگاهی کردیم برای جولان دادن احساساتی که هر از گاهی جانمان را به لب می رسانند و به جای حس زندگی فقط احساس مرگ و نابودی را در ما شعله ور می سازند.
خدایا به ما بیاموز عشق و شکرگزاری را که هر که عاشق و شاکرت شد می تواند عشق به همنوع و تقدیر از او را نیز بیاموزد .
این مطلب را در وبلاگ بارداری و زایمان خواندم
دیدن این وبلاگ مفید و زیبا را به تمامی بانوان عزیز توصیه می کنم .. 
امیدوارم از این زنگ تفریح لذت برده باشید .


ادامه ی سرگذشت کوروش
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠  کلمات کلیدی:
به نام خدا


سلام دوستان عزیز
امروز می خواهم ادامه سر گذشت کوروش به روایت هرودوت را بنویسم.
گفتیم آستیاگ پس از ماجراهایی که در قسمت قبل گذشت با نظر مغ ها
کوروش را به پارس فرستاد .واقعیت قضیه این بود که کوروش تمایلی به جنگ با پدر بزرگ و حکومت بر مادها نداشت ولی هارپاگ که دلش از کینه آستیاگ به واسطه جنایتی که در حق او مرتکب شده بود پر بود اقدامات مخفیانه خود را بر علیه وی آغاز کرد.
ابتدا در خفا بزرگان را بر علیه آستیاگ شوراند . ولی ارتباط با کوروش مشکل بود زیرا شاه علی الرغم اطمینانی که مغ ها به او داده بودند کوروش را زیر نظر داشت . لذا هارپاگ با شکار یک خرگوش و جا دادن نامه ای در شکم آن و توسط یکی از افراد فداکارش با کوروش تماس گرفت و به او پیغام داد که ای فرزند کامبیز( نام دیگر کمبوجیه) زمان آن رسیده که انتقام خود را از کسی که می خواست تو را به وسیله ی من بکشد و چون من چنین نکردم مرا به داغ فرزند مبتلا کرد بگیری...من بزرگان ماد را به نفع تو تهییج کرده ام و کافی است که تو به ماد حمله کنی .اگر چنین کنی به احتمال زیاد من فرمانده ی قشون آستیاگ خواهم شد و به تو کمک خواهم کردو در غیر این صورت باز هم بزرگان ماد متوجه تو خواهند شد .
پس کوروش بزرگان پارس و سپاهیان را جمع آوری کرده و به آنان گفت زمان آن رسیده که از زیر بار رقیت و بندگی ماد خارج شویم و با سپاهی گران به کشور ماد حمله کرد .آستیاگ ابتدا تمامی مغانی را که او را از کوروش آسوده خاطر کرده بودند کشت و سپاهی به فرماندهی هارپاگ به مقابله با او فرستاد . این سپاه همان طور که پیش بینی می شد بجز اندکی به کوروش پیوستند .
آستیاگ خشمگین خود با سپاهی دیگر به مقابله با کوروش در آمد ولی شکست خورده و اسیر گشت.
هارپاگ به آستیاگ اسیر گفت:روزی که فرزندم را کشتی و گوشتش را به خورد من دادی روزی بس سیاه بود ولی بهتر از امروز است که تو از شاهی به بندگی نزول کرده ای.
و بدین گونه پادشاهی کوروش کبیر بر سرزمین بزرگ ایران آغاز شد.



تولد کوروش کبیر
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳  کلمات کلیدی:

 به نام خدا
سلام دوستان
امیدوارم که در پناه خداوند منان در سلامت کامل بسر برده و ایام به کامتان باشد. می خواهم در این قسمت از تولد کوروش اولین شاه هخامنشی برایتان بنویسم
آستیاگ پادشاه ماد شبی در باره دختر خود موسوم به ماندان خوابی دید که مغ ها تعبیر بدی از این خواب کرده و شاه را از آتیه ترساندند.به همین انگیزه شاه جرئت نکرد دختر خود را به یکی از بزرگان ماد بدهد زیرا وحشت داشت که دامادش مدعی تاج و تخت گردد.
پس دختر را به کامبیز(کمبوجیه)که از خانواده نجیب پارس و مطیع بود داد.(ماد ها پارسیان را از خود پست تر می دا نستند)
در سال اول ازدواج این دو شاه ماد خواب دیگری دید وی در خواب دید:از شکم دخترش تاکی روئید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشاند.تعبیر این خواب به مراتب وحشتناکتر از خواب اول بود. پس شاه دخترش را مجبور کرد که به همدان نزد او بیایدو او را محبوس کرد...پس از چندی ماندان پسری به دنیا آورد .شاه این پسر را به یکی از بستگان خود به نام هارپاگ سپرد تا او را بکشد.
هارپاگ هر چه کرد نتوانست خود را راضی به این کار نماید پس این کار را به مهرداد که یکی از چو پانان شاهی بود سپرد.
مهرداد طفل را به منزل برد تا از آنجا جهت انجام ماموریت دلخراش خود عزیمت نماید.
همسر مهرداد به نام سپاکو که به تازگی طفل نوزاد خود را از دست داده بود به پای او افتاد و تضرع کرد که طفل را نکشد .چوپان گفت اگر این کار را نکنم به عقوبت گرفتار می شوم زن بعد از قدری تامل گفت من تازه زائیده ام و طفل من مرده به دنیا آمده ما می توانیم او را به کوه بیاندازیم و جسدش را به مفتشین هارپاگ نشان دهیم و این طفل قشنگ را به پسری خودمان برداشته و تربیت کنیم به این نحو هم کار خیر کرده ایم و هم تو از خطر جسته ای . چوپان رای زنش را پسندید و چنان کرد که او گفته بود و بدین گونه جسد پسر چوپان در مقبره ی شاهی دفن شد ! کوروش نزد این خانواده بود تا به سن ده سالگی رسید و همبازی امیر زادگان شد....روزی در حین بازی متفقا همه او را به شاهی انتخاب کردند و کوروش که او را ((پسر چوپان)) می گفتند نقش شاه را به عهده گرفت یکی از آن کودکان که فرزند آرتم بارس مادی بود حکم او را اجرا نکرد و کوروش دستور داد تا او را به سختی تنبیه کنند!!!
پسر شکایت به نزد پدر برد و پدر نیز او را پیش شاه برده و گفت :((شاها نگاه کن که بنده ی تو...پسر چوپان....چگونه با پسر من رفتار کرده ))
شاه چوپان و پسرش را احضار کرد و چون حاضر شدند رو به پسر چوپان کرده و گفت :تو چگونه جرات کردی با پسر کسی که بعد از من شخص اول است چنین معامله کنی؟ کوروش جواب داد در این امر حق با من است زیرامن را به شاهی انتخاب کردند و همه اوامر من را اجرا کردند جز او که اعتنایی به حرف من نداشت این بود که تنبیهش کردم حالا اگر مستحق مجازات می باشم اختیار با تو است .
وقتی که پسر چوپان این سخنان را می گفت آستیاگ (پدر بزرگ کوروش) از شباهت او با خودش و از جلادت و جودت او متحیر شد....در اندیشه شدو واقعه ی افکندن طفل به کوه را با توجه به سن پسر چوپان به خاطر آورد چوپان را به اندرون برد از او پرسید این طفل از کجاست و چه کسی او را به تو داده؟ چوپان گفت او پسر من است و مادرش هم زنده است پس آستیاگ دستور به شکنجه چوپان داد در این حال چوپان حقیقت را گفته و با تضرع و زاری درخواست بخشش کرد ...
شاه هارپاگ را احضار کرده و حقیقت را از او جویا شد او نیز آنچه کرده بود گفت .آستیاگ باطنا نسبت به هارپاگ غضبناک شد ولی صلاح ندید خشم خود را بر آورد و گفت:(( حالا که طفل زنده مانده باید خدا را شکر کرد و ضیافتی داد . پسرت را بفرست که همبازی نوه ی من باشد و خودت هم به ضیافت من بیا))..هارپاگ به خاک افتاده و تشکر کرد و به خانه رفت و با خوشحالی زیاد پسر سیزده ساله اش را که یگانه فرزند او بود نزد شاه فرستاد شاه امر کرد که سر پسر را بریده از گوشت او غذایی تهیه کرده و در آن مهمانی به هارپاگ خوراند بعد از او پرسید غذا چگونه بود؟ هارپاگ گفت خیلی خوب.سپس زنبیلی را به او نشان داده و گفت هر چه خواهی از آن بردار وزیر همین که زنبیل را گشود سر و دست و پای پسر خود را در آن دید و فهمید که گوشت چه کسی را خورده ولی به روی خود نیاورد و چون شاه پرسید آیا می دانی گوشت چه شکاری را خورده ای ؟ جواب داد آنچه شاه کند خوب است !!!شاه آنچه واقع شده بود به مغ ها گفت و ایشان گفتند خوابی که دیده بودی واقع شد و او به شاهی رسید و دیگر برای تو خطری ندارد .پس شاه او را با مادرش به پارس فرستاد .
اگر عمری باقی بود در قسمتی دیگر نحوه ی به حکومت رسیدن کوروش و انتقام هارپاگ را برایتان خواهم نوشت.


 
 
 
 

پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک