نیلوفر و رضا

 

به نام خدا

نیلوفر دست اجل زود ترا پر پر کرد

مادرت گریه کنان خاک عزا بر سر کرد

دوستانت همگی از غم تو مایوسند

اشک چشم همگان خاک مزارت تر کرد

خدایاچرا!آخر تو که می خواستی او را به این زودی از من بگیری پس چرا او را به من دادی؟ می خواستی به او وابسته شوم؟ خدایا می دانم در این کار حکمتی نهفته بود که عقل ناقص من از درک آن عاجز است!خدایا خودت دادی خودت هم گرفتی پس صبرش را به من عطا فرما تا بتوانم دوریش را تحمل کنم.

این حرفها را مادری میزد که دختر ۱۴ ماهه اش را از دست داده بود

او آمده بود تا تنهایی مادرش را پر کند زیرا در آن روزها اگر او نبود نمیتوانست آن شرایط سخت را تحمل کند. دوری همسر دوری پدر ومادر شرایط سخت ووو....فقط بودن نیلوفر به من امید می داد زیرا او برخلاف سن کمش هوش ودرک بالایی داشت. و به حدی من را سرگرم کرده بود که تحمل آن شرایط برایم آسانتر شده بود.ولی روزگار بازی دیگری در آستین داشت.

درست زمانی که درس امیر تمام شد و ما داشتیم سر و سامان می گرفتیم!

دخترکم در همان ساعتی که متولد شده بود .ساعت ۱۲ ظهر هنگامی که اولین الله اکبر به صدا در آمد صدای یا ابوالفضل اهل خانه هم به آسمان بلند شد.دخترم بر اثر ضربه ی مغزی جان به جان آفرین تسلیم کرد .

خدایا می خواهی مرا امتحان کنی؟ صبرم را؟ تحمل در برابر سختیها؟ آه که چه امتحان دشواری.............سعی کردم در تمام شرایط ناشکری نکنم ...اما خیلی سخت بود آخر هنوز دخترکم شیر مادر می خورد مادران می فهمند من چه می گویم....یک روز که بر سر مزار عزیزکم نشسته بودم با دلی شکسته با خدای خود نجوا می کردم..خدایا چرا به این صورت؟ حداقل آماده ام می کردی..هنوز باورم نمی شه..حتی دکترها هم باور نمی کردند دائما از من سوالهای جور واجوری می پرسیدند ..در اخر هم تصمیم گرفتند او را در سردخانه بگذارند تا اگر مرگ واقعا بر اثر ضربه باشد خودش را نشان دهد..آری سر او به میز تلویزیون خورده بودشاید به فاصله ۱۵ دقیقه او جان داد البته مادر شوهرم فوری او را به بیمارستان رساندند و من که با دیدن آن صحنه حالم بد شده بود در همان جلوی در خانه با او وداع کردم او بی هوش بود و من فریاد می زدم و صدایش می کردم که ناگهان دیدم چشمهایش را باز کرد دستش را بوسیدم و او نگاهی به صورت من کرد و دوباره چشمهایش را بست .مادر شوهرم بالافاصله او را به بیمارستان رساند اما او جلوی در بیمارستان تمام کرده بود دکترها تلاش زیادی کرده بودند اما.........

وای خدای من صبر صبرصبر........دائما به خود می گفتم شاید اگر از قبل آماده ام کرده بودی راحتتر با مرگش کنار می آمدم (خیلی خودخواه بودم نه؟)اما دختری به سن من که در آن زمان ۱۹ سال بیشتر نداشت تحمل این اتفاق برایش بسیار سخت بود.

اکنون که این مطلب را می نویسم به یاد مطلب.. داداش حامد در کشکول جوانی..افتادم.دخترها یا پسرهایی که از چیزها یا اتفاقهایی شکسته می شوند که واقعا خنده آور است!!حتی در آن سن هم به طرز فکر خیلی هایشان می خندیدم.نمی دانم شاید من زیادی زود بزرگ شده بودم!!

یادم است بعد از فوت بچه هیچ کسی دلش نمی آمد این خبر را به من بدهد..مادر شوهرم به من گفتند بلند شو دخترم برو غسل صبر بکن و و نماز بخوان و از خدا بخواه اگر قرار است بچه ات فلج شود همین الان او را ببرد من هم همان کارها را کردم چنان بلند گریه می کردم و از خدا یا شفا یا مرگ راحت او را می خواستم که همه از خانه بیرون رفتند و به قول خودشان تحمل نداشتند آن صحنه را ببینند این در صورتی بود که دخترم ساعتها قبل از دنیا رفته بود و من..........................

یادم است که زیاد این حرف را بر زبان می آوردم(( کاش از قبل آماده ام کرده بودی))خدایا مرا ببخش.

خدا که در تمام مراحل با من بود و حرفهایم را می شنیدچه خوب جوابم را داد((تنبیهم کرد و آن هم چه تنبیهی))

بله گذشت آن روزهای سخت و طاقت فرسا و بعد از مدتی ما صاحب پسری شدیم اسمش را رضاگذاشتیم

پسرکم روز به روز بزرگتر و زیباتر می شد.چشمهای آبی..صورتی سفیدو لبهای قرمزش من را دیوانه می کرد

البته الان دیگه رنگ چشمهایش عوض شده و تقریبا به سبز می خوره.رضا ۲ ساله بود که من برای بار دیگر سیاه پوش شدم..خواهرم خواهر عزیزم نگار در سن ۲۰ سالگی در یک تصادف .....خدایا آخر من که هنوز با مرگ نیلوفر نتوانسته ام کنار بیایم این چه امتحانی است

الحق که امتحانات خدا بسیار سخت است .

رضا ۳ یا ۴ ساله شده بود و برای ما هم که به تازگی داغ دیده بودیم بسیار عزیز بود و حساسیت زیادی در موردش به خرج می دادیم.

یک روز که از خواب بیدار شدم متوجه شدم تب شدیدی دارد اول فکر کردیم سرما خوردگی است او را به نزد پزشک برده و یک سری دارو و از این حرفها.......

البته در سال قبلش هم او یک بار تنم را لرزانده بود ..لکه هایی در بدنش ظاهر شده بود که پزشکان به اشتباه تشخیص سرطان خون داده بودند مدتها طول کشید تا پی به اشتباهشان ببرند اما در این دوران به من و پدرش چه گذشت فقط خدا می داند ....خب می گفتم

تب او نه تنها بهتر نمی شد روز به روز او را ضعیفتر می کرد ..خدایا چه شده؟ خدایا من دیگر طاقت ندارم این دیگر چه امتحانی است.من که یک بار امتحانم را پس دادم..به یاد دارم وقتی دخترکم فوت کرد یک شب در خواب دیدم در بیابانی هستم..آسمان روشن شد و آیه ای که طولانی هم بود مثل رنگین کمان در آسمان نمایان شد وقتی بیدار شدم هنوز آن ایه را به خاطرداشتم فوری نزد پدر بزرگم رفتم و آیه را برایشان خواندم گفتم اقا جون تا یادم نرفته این آیه را برایم ترجمه کن..ایشان هم فوری این کار را کردند و گفتند این آیه به تو صبر و تحمل را یاد آوری کرده صبر داشته باش و بدان خداوند پاداش صبرت را می دهد...بعد از آن دیگر بی صبری نمی کردم...خدایا پس چرا می خواهی باز مرا امتحان کنی؟

آری رضا ۳ روز بود که تب داشت و از شدت تب بی هوش شده بود در آن زمان هم در غربت بودیم و با توجه به دوری راه و این که از دست کسی کاری بر نمی امد به خانواده هم اطلاع ندادم..زیرا می دانستم که فقط عذاب می کشند. نمی دانم چرا من که تا او عطسه می کرد فوری نزد پزشک می بردمش این بار حس غریبی مانع میشد تا او را نزد پزشک ببرم...شاید این بار خدا می خواست ایمان من را امتحان کند که تا چه اندازه به او توکل دارم..نمی دانم!!!

۳ روز به یک هفته و یک هفته به ۲ هفته کشید .او آثار سرماخوردگی نداشت.فقط بی حال بود نه غذا نه آب!!!با قطره چکان آب در دهانش می ریختم و با اشکهایم سیرش می کردم

همسرم اصرار داشت او را نزد پزشک ببریم یادم رفت بگویم او بعد از ۸ روز ادرارش هم خون شده بود.به صورتی که وقتی ادرارش رادر شیشه ای ریختیم هر کسی می دید فکر می کرد خون خالص است!!خدایا چه بر سر ما دارد می اید شوهرم به اصرار او را به نزد پزشک برد .من جانمازم پهن بود و فقط با خدای خودم رازو نیاز می کردم..حس می کردم پسرم دارد می میرد..از خدا می خواستم خودش شفایش بدهد وگرنه بیش از این نگذارد بچه ام عذاب بکشد..((زیرا با توجه به شرایط جسمانی او و سوابق قبلی به پزشکان نیز نمی توانستم دل ببندم.))در همان لحظه که این حرفها را با خدایم می زدم یادم آمد که در زمان فوت نیلوفر چیز دیگری خواسته بودم..شروع کردم به گریه((خدایا غلط کردم،خدایا بچه بودم،خدایا ناشکری مرا ببخش))نمی توانم عذاب فرزندم را ببینم اگر قرار است او را ببری مثل نیلوفر ببربدون عذاب...

همسرم بچه را بغل کرده بود به او گفتم او را نبر وقتی نیلوفر مرد من بالای سرش نبودم نمی خواهم بچه ام را تنها بگذارم اگر قرار است بمیرد بگذار در خانه پیش خودمان باشد.اما او گوش نکرد ..او را برداشت و به نزد پزشک رفت.

وقتی دکتر آن وضع را دید گفت باید بچه بستری شود با عکسهایی هم که گرفتند گفتند که یکی از کلیه های بچه از کار افتاده و آن یکی هم حسابی درگیر است !!

امیر بچه را به خانه آورد تا من که آن زمان دیگر جانی برایم باقی نمانده بود تا همراهیشان کنم یک بار دیگر ببینمش اما بچه بی حال بود زرد و بی حال.

او داشت جان می داد ..بعدها ان پزشک گفت من امیدی نداشتم .وقتی امیر حرفهای دکتر را برایم گفت گریه کنان گفتم او را به بیمارستان نبر ..حداقل بگذار بعد از عاشورا ..همسر عزیزم که گریه های مرا دید قبول کرد .در آن روز من و همسرم قریب به ۲ هفته یا بیشتر بود که نخوابیده بودیم .

ظهر تاسوعا بود همان طور که بالای سر رضا نشسته بودم سرم را به دیوار تکیه دادم و نفهمیدم کی خوابم برد..در عالم خواب دیدم یک آقای نورانی که سیمایش برایم آشنا بود..آری خیلی آشنا ...زیاد در خواب می دیدمشان و یک بار به من گفته بودند که جدم هستند((حضرت زین العابدین))گفتند بلند شو وقتش رسیده باید بچه را قربانی کنید در همان عالم خواب امیر از آن طرف اتاق بلند شد و بدون ناراحتی گفت هر چه دستور خدا باشد انجام می دهم.دستهای پسرم را بستند تا می خواستند سرش را.........در خواب جیغ زدم ..تو را به خدا نه..این کار را نکنید برایش قربانی می کنیم..از صدای جیغ خود از خواب پریدم..از قرار به حدی بلند فریاد زده بودم که امیر بالای سرم آمده بود .خوابم را برایش گفتم ..امیر گفت آخه خودت می دانی خرید یک گوسفند آن هم در این شرایط برایمان خیلی سخت است..پولش؟؟؟

گفتم خدا بزرگ است ..اما هر طور شده این کار را بکن سکوتی بر خانه حکم فرما شده بود که ناگهان زنگ خانه به صدا در آمد..یکی از دوستان امیر بود که در سال گذشته از امیر پولی را قرض گرفته بود و بعد از یک سال در چنین روزی آن پول را آورده بود .خدایا می دانستم خودت کمک می کنی.فوری امیر به اتفاق یکی از دوستانش برای خرید گوسفند راهی شدند من هم طبق معمول کارم شده بود گریه و زاری و رازو نیاز.نمی توانم حال و روزم را در آن لحظات بازگو کنم...احساس می کردم ایمانم قویتر شده..بیشتر دعایم این بود که بچه ام بدون عذاب بمیرد....خدا بدجوری داشت جواب حرف مرا می داد آخر نیلوفرم خیلی راحت ،بدون درد بدون عذاب از دنیا رفت.

هر چند که رضا هم بی هوش بود و بعدها می گفت اصلا هیچی از آن زمان به یاد ندارد..اما من عذاب می کشیدم....عذاب می کشیدم

گوسفند خریده شد غروب تاسوعا بود در همان جا نذر کردم اگر خدا صلاح دانست و رضا شفا پیدا کرد ، هر سال تاسوعا این قربانی را بکنم تا از گوشت ان برای نهار ظهر عاشورا استفاده شود ..نمی دانم چرا ..اما احساس کردم خداوند نذرم را پذیرفت...

هوا سرد بوداما رضا در تب می سوخت.در آغوش پدرش آرام خوابیده بود ..خواب که نه بی هوش ...او را به تکیه محل بردیم در آنجا وقتی دوستان بچه را دیدند پشت بلندگو اعلام کردند که همه برایش دعا کنند.من هم که در میان خانمها نشسته بودم دیدم همه ی خانمها وقتی شنیدند بچه چه حالی دارد با گریه شفای رضا را می خواستند من هم بلند بلند گریه می کردم و آنها نمی دانستند مادر آن بچه در کنارشان ایستاده..آنها حتی برای من هم دعا کردند و از خدا می خواستند به من صبر دهد.

قربانی کردیم و کمی هم آنجا ماندیم وقتی به خانه برگشتیم دیدیم رضا چشمهایش را باز کرده تبش قطع شده بود و از ما آب و غذا می خواست!!!!از خوشحالی نمی دانستیم چه کنیم..خدایا به این زودی؟

یا امام حسینخدایا چگونه شکر نعمتهایت را بجا بیاورم....

آن شب اولین شبی بود که ما خوب خوابیدیم فردای آن روز هم از نهار عاشورا به او دادیم و تا ته ظرف را نوش جون کرد اما من و امیر از خورشت آن چیزی نخوردیم زیرا نذرم این بود که من و پدرش لب به گوشت این قربانی نزنیم ..در آن روز هر کدام از دوستان که به خانه ما می آمدند می گفتندچه عطری در خانه شما پیچیده ..عطر گلاب،سر تا پای رضا بوی عطر می داد..نمی توانم حال و روزم را بیان کنم.

چند روز بعد رضا را به بیمارستان بردیم رضا پشت سر پدرش ایستاده بود تا دکتر امیر را دیده بود سراغ بچه را گرفته بود وقتی رضا وارد مطب شد دکتر با ناباوری او را نگاه می کرد ..آزمایش و عکس و ......اما همه سالم بود دکتر می گفت همچین شرایطی حداقل ۴ماه طول می کشد تا ادرار به حالت اول در آید وقتی جریان را برایش گفتیم رضا را بوسید و گفت به نظر من هم اسمی به غیر از معجزه نمی توان بر روی ان گذاشت..اکنون رضا ۱۴ سال دارد و شکر خدا سالم و تندرست..البته هر سال برای او قربانی می کنیم..در چنین شبهایی ما را از دعای خیرتان محروم نکنید .

اما یادمان باشد هیچ وقت چیزی را به زور از خدا نخواهیم در سال گذشته خبری را شنیدم که عجیب مرا به فکر فرو برده بود ...زن و شوهری که خداوند به آنها فرزندی داده بود تا سن ۲ سالگی انها نمی دانستند فرزندشان نمی تواند راه برود آنها هر کاری که لازم بود برای سلامتی بچه کرده بودند حتی سفر به خارج...دعا نذر ووووو بالاخره فرزندشان بعد از سالها درمان توانست راه برود هنوز ۲ماهی نگذشته بود که بچه در حالی که برای بازی به کوچه رفته بود با اینکه کوچه ای ساکت و آرام داشتند اما....ماشینی با سرعت از انجا گذشت و با طفل برخورد کرد و بچه از بین رفت.

پس همیشه امیدمان به خدا باشد و به عبارتی در کارهای خدا دخالت نکنیم زیرا صلاح بندگانش را بهتر می داند.

در این مطلب من لفظ قلم و کتابی صحبت نکردم..اینها خاطراتی بود که در دفتر خاطراتم نوشته بودم ..دلم می خواست وقتی رضا بزرگ می شود اینها را بخواند..خلاصه می بخشید هم به خاطر طولانی بودن ان و هم زیادی خودمانی بودنش....التماس دعا

راستی عکس بالا عکس نقاشی شده دختر نازم (نیلوفر)می باشد در این عکس او ۵ ماهه بود.

/ 88 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلامی دوباره ...خاله زهرای عزيز در مورد نظرتون بايد بگم همانطور که قبلا گفتم اسلام دين اضداد است..دينی برای تمامی افراد و تمامی زمانها..دين محمد (ص) کامل کننده ی اديان الهی بود .اسلام نيامد که همه چيز را برای انسانها ممنوع کند بلکه دينی بود که حد ومرز مشخصی برای اعمال انسان تعيين کرد .رقص زن برای مرد نامحرم حرام است ولی هرگز اسلام رقص را برای زن ممنوع نکرده و برای آن عقوبت قرار نداده است...سلايق انسانها برای شادی متفاوت است ممکن است کسی از موسيقی لذت نبرد که البته اين خيلی برای من عجيب است زيرا در مورد اکثريت افرادی که می شناسم اين چنين نيست..موسيقی در ذات انسان است شما قطعا از شنيدن اذان با صوت يک موذن خوش صدا بيشتر از شنيدن آن از يک فرد انکرالاصوات لذت می بريد اگر غير از اين بگوييد باور نمی کنم.

مریم

ادامه.....پس صدای خوش را نمی توان محکوم کرد...به نظر من هر چيزی که انسان را شاد کند و او را به گناه نيندازد حلال است حال اگر شما فکر ميکنيد با شنيدن موسيقی و يا رقصيدن در يک مجلس زنانه به حرام می افتيد و نگران عاقبت خود هستيد من در مورد شخص شما نمی توانم نظری بدهم و حق را در مورد خودتان به شما می دهم ...من به شخصه در اين ۳۴ سالی که از خدا عمر گرفته ام و علاقه به رقص و موسيقی دارم احساس گناه نمی کنم ....خوش و پيروز باشيد.

خاله زهرا

مريم جان سلام . از نگارش كامنتت اينطور برداشت كردم كه از حرفام ناراحت شدي .من نمي خواستم ناراحتت كنم //اول كامنت اولم برات نوشتم كه من با مقوله درست يا غلط بودن موسيقي ورقص كاري ندارم ولي حالا كه اين بحث رو پيش كشيدي تا اونجايي كه من مي دانم رقص زن براي شوهر و شوهر براي زنش حلاله .نه زن جلوي زن ونه مرد جلوي مرد .//اينكه گفتم از آهنگهاي غنا خوشم نمياد براي اينكه گناه داره مي توني از مرجع تقليدت بپرسي .والا بله منهم از صداي خوش ، آهنگهاي ملايم وبا مزون خوب خوشم مياد ولي اين آهنگها منو شاد نميكنه يا حداقل اون شادي كه من دوست دارم و پايداره نه موقتي .حالا اين طبيعيه يا نه نمي دونم .

مریم

با سلام خدمت خاله زهرا ....علی الرغم ميل باطنی که دوست نداشتم وارد اين قسمت از بحث بشوم مجبورم اين قضيه را مطرح کنم..در دين اسلام مرز خاصی برای غنا تعيين نشده است و در نظر مجتهدان نيز ملاک حلال و حرام غنا مجالسی است که در آنها استفاده می شوند...به نظر من تعيين کننده شرايط زمانی و مکانی جامعه می باشد بزرگان کشور و دين نيز دقيقا به اين نتيجه رسيده اند که نسل جوان ما نياز به موسيقی دارد اگر دقت کنيد آهنگهای فعلی مجاز موجود در جامعه بسيار شادتر از آهنگهای بيرون مرز می باشد.و اين جز برای کم کردن تمايل جوانان به خارج از کشور نمی باشد البته به نظر شخص من نود در صد حلال و حرام را احساسات درونی افراد تعيين می کند شما اگر واقعا فکر می کنيد شنيدن موسيقی حرام و شما را به گناه می اندازد حتما اين کار را نکنيد ولی اين موضوع را به ديگران تعميم ندهيد .ممکن است همين قضيه جلوی گناه کردن کس ديگری را بگيرد .بسيار جوانانی

مریم

.بسيار جوانانی که با همين سختگيريهای بی مورد در اوايل انقلاب از ريشه ی دين زده شدند ...جوانان انقلاب و جنگ تحميلی همه اجبارا آهنگ گوش داده بودند ولی همان جوانان در زمان لزوم جان و مال خود را در راه دين و کشور فدا کردند..ولی نقطه ی مقابل جوانان فعلی که عمده ی آنها متاسفانه معتاد ...آرايش کرده..و ...پس فکر نمی کنم گوش کردن موسيقی جوانها را به گناه بياندازد ....ما بايد تلاش کنيم که جوانان را جذب اسلام نماييم نه اينکه آنها را فراری دهيم.

یکی مثل همه

سلامممممممممممممممممممم.همين.

سارا

... سلام. نميدونم چرا خاطراتت رو من تاثير گذاشت!

نگين

سلامممممممممممممم.

نگين

یه روز یه نفر میره تو بهشت زیر پای مادران له میشه.تو رو خدا بخندید.