سلامی دوباره خدمت دوستان عزیز و مهربان
با توجه به فصل امتحانات قطعا  شما بزرگواران کوتاهی  در بروز کردن
وبلاگ را بر ما خواهید بخشید.
در مورد تولد شاپور روایات زیادی موجود است که من از این بین روایت هموطن مورخ مازندرانی طبری را برایتان انتخاب کردم امید که مقبول افتد.
ساسان جد بزرگ شاپور اول عهد کرده بود که نسل اشکانیان را بر اندازداما موفق به آن کار نشدو قبل از مرگ وصیت کرد که پسر او یا نوه اش یا فرزندان دیگر کاری را که وی موفق به انجام آن نشده بود به پایان برسانند.و در هر نقطه که یک اشکانی را یافتند به قتل برسانندبه طوری که از نسل اشکانیان کسی باقی نماند.
بابک هم نتوانست وصیت پدر را به موقع اجرا بگذارد تا اینکه اردشیر پسر بابک به سلطنت رسید.او کمر به اجرای وصیت جدش بست و تمام اشکانیان را به قتل رسانیدو هر چه آثار از آنها وجود داشت از بین برد.
یک روز چشم اردشیر به یک دختر جوان افتاد و ان دختر آن قدر زیبا بود که اردشیر نتوانست چشم از او بردارد و هر چه می کرد که نظر را از آن دختر متوجه کس دیگر نماید از عهده بر نیامد لذا آن دختر را به قصر خود منتقل کرد و بعد از اینکه مدتی از توقف آن دختر در قصر اردشیر گذشت ..او را به زنی گرفت و آنقدر خواهان آن دختر جوان بود که نمی توانست از وی دل برکند و به شکار یا جنگ برود .
بعد از اینکه سه ماه از ازدواج وی با آن دختر گذشت اردشیر شبی از آن دختر پرسید تو از نتایج که هستی و پدرت کیست؟
آن دختر گفت :پدرم از شاهزادگان اشکانی بود و او را کشتند.
اردشیر با حیرت گفت :آه...آیا تو یک شاهزاده خانم اشکانی هستی؟
زن جوان گفت :بلی.
از آن پس اردشیر بسیار پریشان شد ...زیرا بر طبق وصیت جدش ساسان او مکلف بود هر کس را که از نسل اشکانیان می باشد به قتل برساند تا اینکه از اشکانیان کسی در زمین باقی نماند در صورتی که همسر خود او یک شاهزاده خانم اشکانی بود .
چندین روز اردشیر طوری پریشان حواس شد که نمی توانست غذا بخوردو هر بار که به فکر می افتاد زن جوان خود را به قتل برساند می فهمید که قادر به کشتن او نیست .
عاقبت به فکر افتاد که آن زن را به یکی از رجال دربار خود بسپارد و به او بگوید که زن جوان را به جایی ببرد که از او دور باشدتا اینکه بر اثر ندیدن آن زن در کاخ سلطنتی وی را فراموش نماید ...چون هر چه از دیده دور شد از دل هم دور می شودو اردشیر به آن مرد گفت که بعد از یک ماه که آن زن را در نقطه ای دور دست نگاه داشتی او را به قتل برسان.
مرد درباری آن زن را به نقطه ای دور دست برد و بعد از یک ماه خواست او را به قتل برساند و زن گفت من باردار هستم و طفلی که در شکم دارم فرزند اردشیر است...آیا جرات می کنی که فرزند او را به قتل برسانی؟
آن مرد دریافت که قادر به قتل آن زن نیست چون اگر زن به قتل برسد فرزندی که در بطن دارد کشته خواهد شد و آن فرزند به طور مسلم فرزند اردشیر است.آن مرد از کشتن زن جوان صرف نظر کرد و تصمیم گرفت که زن را نگاه دارد تا اینکه فرزندش زنده به دنیا بیاید.
بعد آن مرد نشانه ی رجولیت خود را قطع کرد و آن را در محفظه ای نهاد و سرش را بست و نزد اردشیر رفت و گفت: ای خسرو ...من در این محفظه ی سر بسته امانتی دارم و از خسرو می خواهم به گنجور (خزانه دار) خود دستور بدهید که این امانت را در خزانه نگاه دارد تا هر زمان که خواستم به من بدهد.اردشیر آن محفظه را به گنجور داد که نگاه دارد و هر موقع که آن مرد خواست به او پس بدهد.
زن جوان پس از چند ماه زایید و پسری از او بوجود آمدو چون فرزند پادشاه بود آن مرد اسمش را شاهپور گذاشت .بعد از چند سال آن پسر بزرگ شد و به مرحله ای از عمر رسید که بایستی مورد تعلیم و تربیت قرار بگیرد و مرد درباری چند معلم اجیر کرد تا اینکه انواع علوم را به آن پسر بیاموزند و فنون سواری و تیر اندازی و چوگان بازی را هم به آن پسر آموخت.
چند سال بعد روزی که مرد درباری در حضور اردشیر بود مشاهده کرد که افسرده است و علت افسردگی وی را پرسید.
اردشیر گفت عمر من نزدیک به اتمام است و پسری ندارم که بعد از من جانشین من گردد و نمی دانم پس از من کشورهایی که بدست آورده ام نصیب که خواهد شد .
مرد درباری گفت : یزدان به خسرو عمر طولانی بدهد و همواره او ...پادشاه ما باشد ولی خسرو بدون وارث و جانشین نیست و یزدان به او یک پسر داده است!
اردشیر با حیرت از آن مرد پرسید چگونه او اطلاع دارد که یزدان به وی یک پسر داده؟ در صورتی که خود او اطلاع ندارد.
آن وقت مرد درباری تمام وقایع را از آغاز تا انجام برای اردشیر حکایت کرد و گفت چون من تردید نداشتم طفلی که آن زن در بطن دارد فرزند خسرو است از قتل وی خود داری کردم.
سپس مرد درباری از اردشیر خواست تا گنجور را احضار نماید تا محفظه ای را که به او سپرده بود بیاورد و بعد از اینکه محفظه آورده شد خود آن مرد درش را گشود و آنچه در آن بود به اردشیر نشان داد و گفت روزی که من دانستم آن زن باردار است آلت مردانگی از خود دور کردم تا امروز به خسرو ثابت بشود که آن پسر از من نیست و نمی توانستم دارای یک پسر بشوم.
اردشیر گفت :اگر آن پسر که تو می گویی از نسل من باشد به طور حتم او را خواهم شناخت آنگاه خسرو اردشیر روزی را تعیین کرد و گفت در ان روز آن پسر را با هزار پسر دیگر بیاور تا اینکه در حضور من بازی کنند و من تردید ندارم که اگر او پسر من باشد وی را بین هزار پسر خواهم شناخت.
در همان روز ..پسر اردشیر را بدون اینکه از جهت لباس دارای علامتی مخصوص باشد با پسران دیگر آوردند و انها در حضور اردشیر مشغول گوی بازی شدند و اردشیر یکایک پسران را از نظر گذرانید و یکی از انها توجهش را جلب کرد و نسبت به ان پسر احساس محبت نمود و در دل گفت این پسر من است وگرنه من نسبت به او احساس محبت نمی نمودم.
در آن موقع گوی پسران که با آن بازی می کردند نزدیک پای اردشیر افتاد و هیچ یک از آنها جرات نکرد که به اردشیر نزدیک شود و گوی را از زمین بردارد.ولی آن پسر بدون بیم به اردشیر نزدیک شد و گوی را از زمین برداشت و به بازیکنان ملحق گردید و اردشیر گفت بدون تردید این پسر از من است وگرنه جرات نمی کرد به من نزدیک گردد!
این بود که اردشیر آن پسر را که فرزند مشروع او بود در کاخ سلطنتی جا داد و اعلام کرد که وارث تاج و تختش می باشد.و بعد از فوت اردشیر ...آن پسر به اسم شاپور بر تخت سلطنت نشست.
کتیبه های سنگی کنده کاری شده که نشانگر زانو زدن امپراتور روم در مقابل  پادشاه ایران سوار بر اسب  می باشند و در  چندین محل در کشور عزیزمان از جمله  نقش رستم  قرار دارند حکایت از دلاوری و شجاعت همین پادشاه یعنی شاپور ذوالاکتاف و سپاهیان ایران دارد .

/ 38 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهشيد

ببخشيد ماچ ارسالی را فراموش کرديمممممممممممم = = = = = = =>

فرزانه

سلام مريم جون ممنون به فکر من وباران هستی باران خوبه ازش خبر دارم فقط چند مدتی هست به علتی که نميدونم وبلاگش فيلتر ميشه و دوباره باز ميشه

حامد

برام قابل هضم نيست كه كسي بتونه همسرش رو كه حامله هم بوده به دست جلاد بسپاره به خاطر كدورت جدش . و كسي كه اين كار رو كرده چطور مي تونه فرزندي كه نه ديده نه خبر داشته را از بقيه تشخيص بده . اگه الان پدر يا مادري در بيمارستان چند بچه كه به دنيا اومدن رو ببيند توانايي تشخيص بچه خودشون رو از بقيه بچه ها دارند . اين داستان به نظر من يك افسانه بود فقط . افسانه اي باور نكردني .

پارميدا

خدا پدر مادر کاشف دی ان ای رو بيامرزه وگرنه راه به راه مردها بايد يه گنجور پيدا ميکردن برای...... سبز باشی خانومی...

مادر سپيد

مث اينکه مطلب خيلی جالب بوده ! من هنوز نخوندم اومدم حاضری بزنم آف بخونم ! امتحانات بچه ها به سلامتی تموم نشده !؟

ایران زمین(امیر)

سلام ضمن تشکر از ابراز لطف همه عزیزان ....در پاسخ به کامنت داداش حامد گل باید عرض کنم که زندگی انسانها در بسیاری از اوقات به افسانه شبیه میباشد شاید اگر قرنها بعد اتفاقات زندگی امروز ما برای مردم آن زمان نقل شود به صورت افسانه به نظر بیاید البته این را قبول دارم که به دلیل کوتاهی اجداد ما تاریخ این سرزمین به آن نحوی که باید و شاید به دست ما نرسیده است ولی مقایسه امروز با آن روزها قیاس مع الفارق می باشد. در مورد باور کردن یا نکردن قضیه هم اجباری در کار نیست چرا که همین امروزه هم خیلی از چیزهایی که میشنویم را نمی توان باور کرد چه برسد به آن زمان که قرنها پیش بوده است. شاد و سر بلند باشید

حامد

سلام متاسفانه من هيچ جواب قانع كننده اي در مورد حقيقي بودن يا افسانه بودن اين قضايا نگرفتم . البته در داستان هاي سابق وبلاگ هم مواردي كه واقعا هزاران سال پيش هم به وقوع پيوستنش قابل باور نيست ، آمده . از آن طرف هم مواردي همچون اولين كشوري كه از صنعت استفاده كرد يا كشت گندم و ... آمده كه خب قابل باور بوده و اصلا دور از انتظار نيست . حرف من اين است كه نه تمام اين تاريخ قابل باور و نه تمام آن غير قابل باور است . همچنين مي توان از جمله شما نيز استفاده كرد . در اين زمان و با وجود غول هاي رسانه كه در كمترين زمان ممكن اخبار در سراسر جهان پخش مي شود اطميناني به اخبار نيست چه رسد به هزاران سال پيش و بعضي نكاتي كه تصور آن دور از زندگي انسان امروزي است . موفق باشيد