ایرانیان در سپیده دم تاریخ

tobealive.jpg


به نام خدا


سلامی دوباره خدمت تمامی دوستان و عزیزان
با اجازه ی امیر آقا این دفعه من مطلب تاریخی می نویسم.البته یکی از انگیزه های این کار این بود که یک وقت خدای نکرده آقایان فکر نکنند که همیشه پادشاه و حاکم بلامنازع این کشور بوده اند.15.gif
در ابتدا مطالبم را قسمت بندی میکنم و اگر مورد پسند واقع شد آنرا ادامه خواهم داد.
1-اولین پادشاه ایران
2- گشایش دروازه ای جدید از تمدن به روی ایرانیان
3-مراسم ازدواج زاب((پسر پادشاه ایران)) با رود((دختری که ساکن سیلک بود))
4-باردار ی و زایمان رود
5-سفر پادشاه ایران به جنوب کشور
6-ازدواج مجدد پادشاه و در آخر مرگ وی
امیدوارم من را تا آخر همراهی کنید.
اولین پادشاه ایران زنی بود به نام ((ایران بان ))ایران بان یا همان ایران بانو و کلمه ی بان-پان-پادن....که امروز در کلمات پاسبان و شهربان و غیره دیده می شود همان است که در بانو دیده می شود.
ایران بانو زنی بود تقریبا 40 ساله ..بلند قامت ..فربه و دارای موهای طلایی که همواره چوبی از درخت گز در دست داشت و بر کشوری وسیع سلطنت می کرد که نزدیک به دویست هزار تن در آن می زیستند.
یک طرف کشور او در مغرب (سیلک ) بود و طرف دیگرش درمشرق (نیگ) بود و بین این دو نقطه غیر از آب وجود نداشت وقتی ایران بان یا همان ایران بانو می خواست از یک طرف کشور خود به سوی دیگر برود از روی آب می رفت و کشتی او را گوزن ها که در ساحل دریاچه حرکت می کردند می کشیدند .
ایران بان یک پسر به نام( زاب) داشت .و همسرش سه سال قبل از تاریخی که پسرش ازدواج کند از کوه پرت شد و از آن تاریخ ایران بان بدون شوهر ماند.علت پرت شدن پدر زاب از کوه این بود که در کوه های واقع در شمال دریاچه جانوری زندگی می کرد که از کوه پایین نمی آمد و همواره روی صخره ها زندگی می کرد . ایران بان می گفت او به این دلیل از کوه پایین نمی آید که از گرگ که در دامنه های کوه است می ترسد .پدر زاب احتیاجی به این جانور نداشت و فقط حس کنجکاوی او را وادار کرد تا به کوه برود و جانور مزبور را بگیرد و برای زن و فرزندش بیاورد .
ایرانیان قدیم اسم آن جانور را ( گاو کوچک) گذاشته بودند . علتش این بود که گاوها در دامنه ی کوه به سر می بردند و آن جانور در قلل کوه دیده می شد و اسم امروزی این جانور گوسفند و یا گوسپند است که تقریبا همان معنای گاو کو چک را می دهد.
پسر ایران بانو (ایران بان) عاشق دختری بود به نام رود .ایران بانو آرزو می کرد کاش
به جای عروس خدا به او دامادی می داد و از اینکه دختری نداشت بسیار غمگین بود

و از نظر هایی هم به رود رشک می برد چون می دید بعد از او عروسش پادشاه می شود.اگر چاره داشت نمی گذاشت پسرش رود را بگیرد .اما کاری از دستش بر نمی آمد زیرا پسرش به شدت عاشق رود بود و مادر می ترسید اگر مخالفت کند پسرش به طرف جنوب دریاچه برود و خود را به کام (ا÷دها )بیاندازد و محبت مادری مانع از این می شد .منظور از (ا÷دها) سوسمارهایی بودند به طول تقریبا 3 متر امروزی و دارای زبانی طولانی و سرخ و درخشنده که وقتی زبان خود را بیرون می آوردندو تکان می دادند انسان تصور می کرد که از دهان آنها شعله خارج می شود بازماندگان کوچک شده ی انها هم اکنون در همان منطقه زندگی می کنند.و از طرفی اگر پسرش ازدواج نمی کرد پادشاهی از خانواده ی آنها خارج می شد .
ایران بانو چون تازه از سفر برگشته بود زن ومرد دور وی جمع شده بودند و در مورد مسافرت او به شمال دریاچه می پرسیدند. در آن زمان کشور ایران عبارت بود از یک دریاچه ی بزرگ که یک طرفش در انتهای شرقی قصبه ی کنونی نیگ در خراسان قرار داشت و طرف دیگرش سیلک واقع در کاشان امروزی و آبادیهای ایران در اطراف آن دریاچه دیده می شدند.ایران بانو به مردم گفت: در شمال دریاچه (شمال ایران) چیز تازه ای ندیدم شیر ها مثل همیشه گوزن ها را می دریدند و فیل ها در جنگل ها از یک طرف به طرف دیگر می رفتند و صدای آنها روی آب به گوش من می رسید .
در این دوره هنوز کشاورزی در ایران به وجود نیامده بود و کسی هم خود را نیازمند کشاورزی نمی دید زیرا آنقدر گوشت فراوان بود که احتیاجی به کشاورزی نداشتند و عقلا حدس می زدند روزی که ایرانیان گندم بخورند بد بختی آنها شروع می شود.زیرا آغاز کشاورزی و احتیاج آنها به زمین خواهد بود ..((البته بعد از فوت ایران بانو عروسش که به پادشاهی رسیده بود دچار مشکلاتی از این قبیل شد که بسیار جالب می باشد ))
ایران بانو عقیده داشت خوردن گندم انسان را زشت می کند و از آن گذشته شور بخت!!!نکته ی جالب دیگر اینکه خانه ی ایران بانو با دیگر مردم فرقی نداشت .حتی ظاهر ایران بانو مانند بقیه مردم بود و اگر غریبه ای وارد می شد ایران بانو را فقط از روی چوبی که همیشه در دست داشت می توانست بشناسد.
در سیلک همه می دانستند که زاب و رود بعد از خاتمه ی فصل باران عروسی خواهند کرد .فصل باران شروع شده بود و همه مجبور بودند در خانه هایشان به سر برند و همین امر همه را کسل کرده بود .مردها هم چون نمی توانستند در دریاچه کشتیرانی کنند اوقات خود را صرف تراشیدن سنگ می کردند تا اینکه تبر و کارد و پیکان بسازند .رود هم از پوست گوزن با استفاده از سوزنی که از استخوان گوزن ساخته شده بود برای خود لباس و برای پدر و شوهر آینده اش کفش تهیه می کرد .او برای دوختن کفش از پوست گوزن سالخورده استفاده می کرد که آن را (کل-چرم)یعنی چرم کلفت می نامیدند.
در نزدیکی شهر سیلک بر اثر فرو ریختگی زمین ناشی از باران یک نوع خاک سرخ رنگ............................................04.gif
ادامه دارد


fino.gif

/ 29 نظر / 74 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

سلام ممنون که هميشه بهم سر ميزنی.

رسول

آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....

رسول

آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين..... آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....آفرين.....

رسول

سلام امير من و سلام مريم تن سلام به شما دوستان خوب و همنويسان خوبم نميدونيد چقدر لذت بردم از اينکه به وبلاگتون سر زدم . . . . . . . . . از بس که ماهيت وبلاگها تهی و پوچ شده و مطالب بی محتوا دیگه داشتم خسته می شدم . . . . . . . . . . . . . .خیلی خوشحالم خیلی خیلی خوشحالم و پشتم گرم از اینکه ایرانم ( ایرانمون‌) جوونهایی مثل شما داره . . . . . . . .از صمیم قلبم براتون آرزوی موفقیت می کنم پاینده باشید به وبلاگهای من هم سر بزنید . . . . . . خوشحال می شم و خوشحالتر زمانی که من رو بانظرات و پیشنهادهای سازنده خودتون راهنما باشید. www.bsarzamin.blogfa.com www.ppg.blogfa.com

حسين

سلام عالیه به بهترین اس ام اس ها هم یه سری بزنید خوشحال میشم.

آذین

درود برشما که ایرانی هستید . و ایرانی نویس. وبلاگتان را خواندم ممکن است به وبلاگ من نیز سری بزنید . موفق باشید.

دیاکو

سلام اولین پادشاه ایران دیاآکو بود نه ایران بانو

دیاکو

البته مرسی این مطالبی را هم که نوشتی خیلی عالی بود دستت درد نکنه

نیر

منابع موضوعاتت ازکجاست ؟ لطفاراهنمایی کنید.

یاسر اژدری

من واقعا به وجود ایرانیان و از همه مهمتر هم وطنانی امثال شما ها افتخار می کنم ،وجودتان گرم. درود بر شما که در این زمینه احساس مسئولیت کردید و این مطالب جالب را گرداوری و فراهم کردید .از درگاه ایزد منان آرزوی سلامتی برایتان دارم.یا علی...تربت حیدریه؛09151300388