آژدی هاک

made07.jpg 

                                        به نام خدا

 سلام بر یاران گرانقدر مهربان

جمشید پادشاهی بس بزرگ بود.او سرزمینی چنان آباد و گسترده داشت که دشت پارسه تنها بخشی از آن به حساب می آمد.پایتخت اودر پس همین  دشت بود.او در آغاز پادشاهی بس دادگر بودو مردمان همه از او راضی بودنداما جمشید فراموش کرد که خدای یگانه جهان او و مردمش را چنین برکت بخشیده است.پس به ستیز با خداوند پرداخت  و این سبب شد تا نور و برکت خداوندی از او گرفته شود.

تا اینکه یک شاهزاده تازی در سرزمینهای دور جنوبی پدرش مرداس شاه را کشته وخودش به شاهی رسید.نام او بیور اسپ بود او با نیرنگ و رشوه نگهبانان و در باریان کاخ جمشید شاه را با خود همدست کرد و سرانجام شبی در خواب پادشاه را اسیر نمود و کت بسته به البرز کوه فرستاد تا در غاری بر فراز قله دماوندبه زنجیر کشیده شود.

بیوراسپ به جای جمشید بر تخت نشست مردم هم چنان در مقابل ستم جمشید و قحطی ها بی رمق و نا توان شده بودند که مخالفتی نکردند.شاید هم فکر می کردند وضعشان بهتر میشود.

بیوراسپ یک عیب بزرگتر از عیبهای دیگرش داشت و آن اینکه شکمباره و پر خور بود.او بیش از حد عاشق غذاهای خوشمزه و رنگارنگ بودو همین باعث شد او به ظالم ترین حاکمی تبدیل شود که تاریخ برای همیشه به خود دیده است.

آشپزی دربار به یک شغل پول ساز پر خطر تبدیل شده بود چرا که غذا ها برای بیوراسپ تکراری شده بود.روزی مژده ای رسید که آشپزی کار کشته و با تجربه به پایتخت وارد شده است و اجازه شرفیابی می خواهد بیوراسپ با شادی اجازه شرفیابی داد.

آشپز پیرمردی بلند قد و لاغر اندام بود وتمام فنون چاپلوسی و سخنوری را می دانست او وعده غذایی سحر آمیز با طعم رویایی را به بیوراسپ داد و الحق که چنین غذایی را نیز آماده کرد ابتدا کمی از آن را به عنوان پیش مرگ خودش خورد تا خیال شاه آسوده شود.

غذا چنان خوشمزه بود که هوش از سر شاه ببرد و در حالی که کاسه ی خورش را می لیسید گفت:تو از امروز آشپز دربار ما هستی اما بگو که به جز این مقام چه پاداش دیگری می خواهی؟

آشپز آرام و خونسرد گفت هر چه بخواهم اجابت خواهد شد؟

شاه گفت : آری

آشپز با صدایی رسا گفت:مرا آرزوی پول و مقامات دنیایی در سر نیست مرا تنها یک آرزوست و آن اینکه شانه های مبارک پادشاه را ببوسم.

همهمه بر خواست اما بیوراسپ همه را خاموش کرد وگفت:خواهش بزرگی است که لبان مردی معمولی چون تو با شانه های آسمانی من برخورد کند  ولی چون قول داده ام می پذیرم.

آشپز از پله های مرمرین بالا آمد و لب بر شانه های بیوراسپ نهاده و دو بوسه کوچک زد .

ناگهان سر برداشت و چشم در چشم پادشاه دوخت و گفت:((من انگره مینیو هستم و تو پادشاه نادان ستمگر را بسی دوست دارم چرا که برده خوبی برای من هستی))

ودر حالی که از پله ها عقب می رفت در میان حیرت همگان گفت از این پس نام تو آژدی هاک خواهد بود که با خوی تو و آنچه بر دوش خواهی داشت نام اژدهایی برایت شایسته تر است.

و ناگاه به دور خود چرخی زد و مانند خاکستر به زمین ریخت خاکسترش هم در گردبادی کوچک وزید و از پنجره ی کاخ به بیرون رفت.

ادامه دارد.....49.gif

/ 78 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قاسم زاده

ايران من! نامت همواره بر بلنداي قله تاريخ باد. از وبلاگ ناسيوناليستيت لذت بردم . از اينكه منو ياد درس هميشه شيرين (تاريخ ) بردي ممنونم. البته درس تاريخ منو ياد دو تا قوم مي ا ندازه كه هيچ وقت نتونستم اونها رو خوب تلفظ كنم. يكي آقاقولونيها (درست گفتم؟) يكي هم قوقولو قوقو(يه چيزي تو همي مايه ها). بازم به وبلاگ خودت سر بزن. تا بعد.

يوسف

سلام شما هم اشتباهات بزرگ منو دیدین ؟ شرمنده

ياسر

سلام امير جان...خوشحالم که يا يه پرسپوليسی آشنا شدم...ما قهرمانيم راستی جشن تولدمه يه سر بزن

هدی

سلام من دوباره به روزم و منتظر قدمهای نقره ای شما

پسر عمو

سلام.با یه کاریکاتور از خودم آپم. منتظر حضور سبزت هستم.